Shakira Biography

Shakira Biography

تاریخ تولد: 2 وبریه 1977

محل تولد: Colombia, Barranquilla

نام کامل: Shakira Isabel Mebarak Ripoll

نام مستعار: Shaki

قد: 157 سانت

بیوگرافی:

     شکیرا در 2 فبریه 1977 و در بارانکیلای کلمبیا دیده به جهان گشود. او تنها فرزند Nidia Ripoll و William Mebarak Chadid است. زمانی که پدرش بدنیا آمد،  پدر بزرگ و مادربزرگ پدریش از لبنان به نیو یورک مهاجرت کردند. از طرف مادرش Nidia Ripoll، نژادهای اسپانیایی-ایتالیاییست. او از ازدواج قبلی پدرش هشت خواهر برادر ناتنی دارد. شکیرا بیشتر کودکیش را در همان شهر بارانکیلا در شمال کلمبیا سپری کرد و اولین شعر خودش را به نام The Crystal Rose یا روزی از جنس کریستال تنها زمانی که 4 سال داشت نوشت. در حالی که داشت بزرگتر میشد علاقه شدیدی به نوشته های پدرش توسط ماشین تایپ پیدا کرد و از پدرش تقاضای یک ماشین تایپ کرد که پدر یک ماشین تایپ بعنوان هدیه سال نو به او داد. او شروع به نوشت شعر کرد و آن شعرها کم کم در قالب آهنگ در آمدند. زمانی که شکیرا 2 سال داشت یکی از برادران ناطنیش را در حادثه موتورسواری از دست داد که در هشت سالگی اولین آهنگش را به نام Your dark glasses یا شیشه های تاریکت را بخاطر او نوشت. وقتی شکیرا 4 سالش بود پدرش او را رستورانی خاورمیانه ای برد که شکیرا برای اولین بار صدای دمبک را شنید و بدون اینکه متوجه شود خود را بر روی میز دید که در حال رقصیدن است. او عاشق رقصیدن در مدرسه برای همکلاسیهایش، معلمینش بود.

     در سنین 10 تا 13 سالگی شکیرا به مراسم های مختلف دعوت میشد و در بارانکولا برای خود اسم و رسمی پیدا کرد و در همین سنین بود که با کارگردان تئاتر محلیشان “مونیکا آریزا” آشنا شد و اورا تحت تاثیر قرار داد.

     در سری جدید American reality talent-show The Voice، شگیرا به همراه آشر، بجای کریستینا اَگیولرا آمده است.

     شکیرا زبان اصلیش اسپانیاییست که انگلیسی و پرتقالی را نیز به راحتی صحبت می کند و همچنین بر زبانهایی چون ایتالیایی فرانسوی و کتلان اشراف دارد. عاشق تاریخ جهان است و در مورد تاریخ و زبان کشورهایی که به آنجاها سفر کرده است مطالعاتی داشته.

خصوصیات او:

در بیشتر شو هایش رقص پابرهنه می کند.

قد کوتاهی دارد.

اطلاعاتی بیشتر:

کوچکترین عضو خانواده است که 7 خواهر و برادر ناتنی دارد.

نام یکی از البومهایش را Laundry Service گذاشت چون باور دارد وقتی عاشقست، احساس می کند تمیز و تازه میشود.

نام پدرش William Mebarak Chadid و نام مادرش Nidia del Carmen Ripoll Torrado میباشد.

خواهرش جراح است و برادرش قاضی است.

جان لنون را خواننده برتر مورد علاقه اش میداند.

دختر عمویش، Valerie Domínguez Tarud ،طراح لباس است و دختر شایسته کلمبیا در سال 2006 شد.

خانه در باهاماس، میامی، بارانکیلا و بارسلونا دارد.

یکی از طرفداران پر و پا قرص فیلمهای بالیوودیست و عاشق فرح خان، طراح رقص هندی که بسیار معروف است و شکیرا از او پرسید که آیا میتواند رقصی برای شوی MTV در سال 2006 طراحی کند؟ آن شب رقص شکیرا از یاد نرفتنی بود در حالی که هم با لباس سنتی هندیها میرقصید و هم آهنگ ‘Hips Don’t Lie’ را میخواند.

از ورزها، شنا و تنیس را دوست دارد.

3 سگ به نامها Coquito، Chan و Gordita دارد.

او چه میگوید:

بزرگترین اشتباه یک زن اینه که بره تو آشپزخونه، چون دیگه نمیتونه از توش در بیاد!

تحسین میکنم آدمایی که بخاطر هنر لباساشونو جلوی دوربین در میارن ولی من به شخصه نمیتونم.

کار کردن با من آسون نیست، اینو خودم فهمیدم. آسون نیست اگه بقیه هم مثل من کمال گرا نباشن.

به نظرم خوشگلترین جای بدنم، ذهنمه.

مردم فکر می کنن من دوست دارم همش بدنمو نشون بدم. ولی نه. این کارو می کنم چون رقصهام نیازمندشن.

میتونینی به این حرفم بخندین ولی، وقتی بچه بودم میدونستم که بزرگ بشم یه خواننده معروف میشم یا یه شاعر معروف؛ چیزی بود که بهش شک نداشتم. عین پیشگویی بود!

عاشق خودن تاریخم، گاهی فکر می کنم، تو دوره تاریخی اشتباهی بدنیا اومدم. اون زمانها که انسانها دنبال دنیاهای جدیدی بودن، خلاقیت بیشتر بود.

نوشتن شعرام به انگلیسی چلنج بزرگی برام بود چون نمیخواستم فرد دیگه ای این کارو برام بکنه. میخواستم روح اسپانیایی خودم رو هم حفظ کنم تو شعرام. شکیرای انگلیسی همون شکیرای اسپانیاییه.

توقع دارم معشوقم مهربون و بخشنده باشه و بهم دروغ نگه، پس بتونم تو چشماش نگاه کنم و بدونم که روزی 10 بار عاشقم میشه.

فکر کنم بابام تنها نسل عربی بوده که اصلا تاجر موفقی نبوده.

خوشبختم که خانوادم دورو برمن، وگرنه، مجبور بودم ریسک اینو بپزیرمکه عاشق خودم بشم. ولی همیشه افرادی هستن که دورو برمن که بتونم بهشون اعتماد کنم و اگه لازم بشه دعوام کنن و گوشمو بپیچونن. شهرت مردم رو منزوی می کنه. این بلا سر خیلی از هنرمندا اومده و نمیخوام سر من بیاد.

یاد گرفتم که دیگه انسان بزرگی شدم. و بعضی وقتا برگ شدن با بعضی چیزها درد آوره. نمیگم چیز بدیه، ولی خیلی چیزا تغییر می کنن و تعهداتی بوجود میاد و محدودیتهایی و احتمالاتی بیشتر.

مار کبری کشندست ولی میمون مانگوش بهش غلبه می کن. امکان این وجود داره که بر خشم و رنجش در طور زندگیمون غلبه کنیم. ترس چیزیه که میتونه بهمون حمله کنه و یورش ببره و باید بهش به ترس غلبه کنیم. باید.

من انسانیم که اعتقاد دارم. سعی می کنم به خدا نزدیکتر بشم. چون احساس می کنم وقتی بین من و خدای خودم فاصله بوجود میاد انگار همه چیز تیره و تار میشه. با اون، راهم صاف تره. وقتی احساس می کنم با خدا نیستم، باید به زور قدم بر دارم.

فکر کنم شبیه موش خرمایی هستم.

پیشوایان خالی از عشقن و عشق عاری از پیشوا.

نمیتونم اتمینان داشته باشم که همیشه تو زندگی موفق می مونم. ما زنده و در بند زمانیم، مهمه که دورنمایی هم داشته باشم. بالاخره میدونم، خیلی خوش شانس بودم.

تخت خوام هنوز تنها جایی که که اگه 20 دقیقه گیر بیارم دنبالش می گردم. هنوز اگه 1 ساعتی وقت داشته باشم کتاب میخونم و اگه 4 ساعت وقت داشته باشم به سینما میرم.

من هیچوقت (مثل جوونای امروزی) جوونی نکردم وقتی که سکش میشن و بعضیهاشون میرن دنبال مواد. همیشه دختر خوبی بودم.

اولین دوست پسرم رو 12 سالگی پیدا کردم و پدی مادرم هم اطلاع داشتن. بابام خیلی حسودی میکرد. یه خواهر بزرگتر هم داشتم که تو دانشکده پزشکی درس میخوند و (بابام) هرگز نمیذاشت که جین تنگ بپوشه.

قبلنا سعی میکردم که شکمم رو تو شوهام نشون ندم چون فکر می کردم که ممکنه خوب نبایه و چاق بنظر بیام و مجبور بشم لاغر کنم. ولی دیگه این موضوع آزارم نمیده. همونطور که بابام میگه: هیچ چیز خوشگلتر از گوشت روی استخون نیست.

من یه ستاره پاپ هستم ولی خب عقاید خودم رو هم دارم. من تو کشوری بدنیا اومدم که 40 سال زیر وشار و خشونت بوده، پس چطور نداشته باشم! میدونین، تو کشور من، 1 بچه پنج ساله همونطر که میدونه دیزنی و میکی موس چی هستن از چریکها و شبه نظامیها هم خبر داره. شما با همچین آگاهیهایی رشد می کنین که دنیا چجور جاییه. سیاسی بودن تو کشور من فقط برایرسیدن به قدرت و یا رئیس جمهور شدن نیست. سیاسی بودن بسادگی به معنی عقیده داشتنه.

گرچه نمیخوام با بد لهجه (آمریکایی) خودم بقیه رو آزار بدم  ولی قرار نیست که خودمو دیوونه کنم تا وانمود کنم که یه دختر آمریکاییم وقتی اهل کلمبیام.

این پاپارازیها (آدمها و خبرنگارهایی که همش دنبال سوژه میگردن و گاهی هم از خودشون سوژه درست می کنن) منو تو هر مسئله ای انداختن در حالی که حتی از درخت هم آویزوون میشن تا از من عکی بگیرن. ولی من رابطه عالی با گذشتم دارم. باهاشون دشمنی هم ندارم. ارتباط عالی بین من و رسانه ها وجود داره و احساس می کنم که خیلی خوش شانس بودم چون میدونم چطور میتونن یه هنرمندو آزار بدن. ولی زندگی دارم که برای یه روزنامه نگار خیلی حوصله سر بره. با یه پسر 6 سال رابطه داشتم. من عشق جشن نیستم و منو هرگز در حال خرید نمیبینین. چون از خرید بدم میاد.

کلمبیا کشور قربانیهاست نه قاتلین.

من نمیخوام جای سیندرلا باشم. اون رویایی داشت که فقط تا نیمه های شب دَووم آورد. من میخوام رویام حد اقل تا 3 شب دَووم داشته باشم.

فکر کنم تو زندگی همه هنرمندا اینجوریه که درست بعد از کنسرتی که اجرا می کنیم یه حس مشترک تنهایی و دلتنگی بهمون دست میده. بعد از گرفتن اونهمه توجه و عشق از طرف طرفدارانمون، ناگهان همه چیز ( بعد از تموم شدن کنسرت) متوقف میشه.

ملی گرایی با مسافرت کردن درمان میشه.

وقتی عاشق میشی همه چیز رو برنامه ریزی می کنی. عاشق شدن مثل تر و تمیزی و خونه تکونی می مونه.

تو زندگی هر زنی لحظه هایی هست که میریم جلوی آینه و به خودمون نگاه می کنیم ولی خوشحال نمیشیم. شاید این زمانی رخ میده که 32 سالمون شده و فکر می کنیم یعنی 36 سالگی چجوری میشم و یا وقتی 36 سالمونه فکر می کنیم کاش جوونتر بودم. هیچ وقت از اون چیزی که هستیم راضی نیستیم. اما، اگه شروع کنی عاشق خودت بشی و اونجوری که هستی  و به نظر میای، و خودتو اونجور که هستی قبول کنی، ذهنیتتم نسبت به خودت تغییر می کنه.

در مورد مرگ: همیشه سعی می کنم بهش فکر نکنم، چون واقعا مضطربم می کنه. مرگ فقط به مرگ جسمی مربوط نمیشه، مرگ میتونه به مرگ ارتباطی و احساسی هم گفته بشه. هر روز، احساس می کنم که کمی پیرتر شدم و کمی از حس و حال زندگی کردنم کم شده.

یکی از ویژگیهای زندگی من این بوده که زندگی رو با از دست دادن عزیزانم تجربه کردم. فردی که دوست تزدیک من بود و 5 سال منو پشتیبانی کرد، Patricia Tellez، ناگهان در اثر لخته خونی فوت کرد. یکی دیگه از دوستام که اهل بارانکولا هم بود فقط 33 سال داشت در اثر سرتان فوت کرد و 3 تا بچه هاش رو تنها گذاشت.

هرگز نمیتونم خودم رو برهنه عرضه کنم. شاید 40 سالم شد نظرم تغییر کنه. حدود 10 سال پیش اصلا نمیتونستم خودم رو با لباسای چسبونو و کفشای پاشنه بلند در حالی که تو بار از میله آویزون بشم ببینم. امروز دارم میگم خودم رو برهنه نشون نمیدم. خب نظرم همش تغییر می کنه!

عاشق شکلاتم. بهش اعتیاد پیدا کردم. میدونین کِی اینو فهمیدم؟ یک کم قبل از اینکه بخوایم شوی She Wolf رو بسازیم کنیم. باید جلوی دهنم رو میگرفتم که به شکل و سایزخودم برگردم. میرقصیدم ، تمرین می کردم و وزن کم کردم – فقط ماهی و اسفناج و یه دسر مخصوص که با tofu، چیزی شبیه به پنیر که کمی سرخش می کنن. (بعد از مدتی) برای اولین بار تو زندگیم، رفتم تو رویای شکلات و کیک و با چشمایی پر از اشک بیدار میشدم.

Translated by: www.hottranslatedlyrics.com

Source Websites:

www.imdb.com

www.wikipedia.com

Nima J. Gol

About Nima J. Gol

Music is Life.
This entry was posted in Uncategorized. Bookmark the permalink.